September 2011
1 post
فاصله
فاصله سزای ما نیست
May 2011
1 post
1 tag
June 2010
1 post
نگریست
یک چشم من اندر غم دلدار گریست
چشم دگرم حسود بود و نگریست
چون روز وصال آمد آن را بستم
گفتم نگریستی نباید نگریست
April 2010
3 posts
سکوت
سکوت دوای هر درد است جز درد هجران تو!
تنها
تقدیر
تو ساده دل کندی. تقدیر هم بی تقصیر بود!
March 2010
1 post
روز مبادا
در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست!
February 2010
3 posts
فاتحه
دلم گورستان عشقهای دفن شده است
برایش فاتحهای بخوان
تاریک
دنیا برایم تنگ و تاریک شد
وقتی چشمانت را بهرویم بستی
آزادی
گفت: آزادی چه مزهای دارد؟
گفتم: طعم لبهای تو!
December 2009
1 post
هوس
عشقی که دلت را نلرزاند هوس است
September 2009
1 post
پیغمبر روح
عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح.
*شریعتی
May 2009
5 posts
گذشتی
گذشتی و گفتی، دو نیمه سیبیم
اگر چه جداییم، اگر چه غریبیم
نامش
هنوز نامش عزیز ترین قشنگی هاست
در این اوقات ناخوش دلتنگی ها
هنوز …
بی قرار
هنوز آن گوشه های نایاب دلم
سیر بودن با او بی قرار است
ماه
امروز دلم، سراغ تو را گرفت
گفتم ببین گوشه آسمان،
ماه را
چه تنهاست …
دیدی
ديدي چه ساده و چه به سادگي
از شب و ماه و ستاره گفتيم و از هم گذشتيم
ديدي هيچ کس از ما با ما نبود
April 2009
15 posts
لحظه ها
…و لحظه ها
با بوي خاطرهها جان مي گيرند
رفیق
با ندیدنش چه می کنی؟
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزا
جنون تو
من و هر ثانیه و جنون تو
سراب
آب می خواهم سرابم می دهند
شادباش
روزگارت باد شيرين شادباش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
غریبه
با این شکسته بال و پر
دیگه غریبگی نکن
تگرگ
پرده آخر تگرگ
کوچ تو بود و بغض برگ
نیمه
دو نیمه تنها،
یکی تو یکی من
دوباره
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما
ابر و باد و دریا
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
بارون
بارون که می باره باز یاد تو میافتم
بخند
غمهاتو ای آینه حاشا کن
قدری بخند
دلگیر
من از هوای جاده دلگیرم
هنوز
هنوزم میشه عاشق شد
هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه
هنوزم عشق محبوبه
دیدار
من آن را در وصال یافتم
تو در آزادی از زندان من
برق چشمانت در آخرین دیدار
March 2009
5 posts
خالی
دستم از دست تو خالی است
بهار
بهار من گذشته شاید…
آق رضا
خیلی باحالی آق رضا. نوکرتم
سرد
زمستان می گذرد اما فصل سرد باقی است
February 2009
21 posts
تنهایی
و خداوند تنهایی را آفرید
آرام
بگذار در میان دلتنگی هایت آرام بگیرم
آینده
آینده جایی است که ما را می سازد!
کوه
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
دلتنگی
من آرومم تو تنهایی
حقیقت داره دلتنگی
دچار
من به قصه هات دچارم
خنده
پشت این خنده ها غم نشسته
گریز
چه گریزی ز بر من كه ز كویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
معشوق
خسته شدم از عاشق بودن
کاش کمی هم معشوق بودم
خدای عاشق
اگه یه شب برسم به حقایق
میشم خدای عاشق
فال
دوباره فال حافظ
و
دوباره توی فالمی
اسیر
توی اين هوای دلگير من اسيرم تو رهايی
صبور
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه!